ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و پنجاه و سوم :
چ
ماهی
از ترس حرفهایش به خود میلرزم اما پناهی جز این آغوش و این مرد ندارم. با ناله میگویم:
- محمد!
و بدون اینکه فرصت حرف زدن به محمد بدهم با گریه از او جدا میشوم و به سمت اتاق مشترکمان میروم.
وارد اتاق میشوم، باورم نمیشود که این من باشم که میان خاک دشمن و با یکی از دشمنان قسم خورده کشورم در حال جر و بحث هستم تا این ننگ را به دوش نکشم.

لطفا صبر کنید...
اکرم بانو
0چرا محمد همش رنگ عوض میکنه